سيد حسن آصف آگاه

172

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

ز شاخ برنجين كه ديدى عيان * بُوَد پادشاهى اشكانيان كسى كو بدانگه نه بهدين بود * ازين پاك دينانش نفرين بود شوند آن گَوان تا نه بس روزگار * به گيتى پراكنده و تارومار ز شاخى كه رويين بخوانند اوى * بُوَد وقت آن شاه با رنگ‌وبوى كجا نام آن شاه هست اردشير * بود پور ساسان ز من ياد گير جهان را بيارايد او سربه‌سر * رهاند بهان را هم از دردِ سر دگرباره آرايد اين دينِ به * كند تازه اين رسم‌وآيينِ بِه پذيرد همه‌كس از او دين راست * ازيرا كه برهانش بر دين گواست ببيند همه خلق آن رازِ اوى * گدازند بر سينه‌اش مِسّ و روى ابى آن‌كه آيدش رنجى به تن * از آن پس كه قوّت بيابد ز من به پنجم كه ديدى تو ارْزيزفام * بُوَد پادشاهى كه بهرام نام كه معروف بهرام نامش بُوَد * و زو خلق عالم به رامش بود ز مينو بُوَد رامش و شادكام * ز گيتى بُوَد كارِ او با نظام چو مردم به گيتى بُوَد شادخوار * بُوَد اهرمن زين قبل سوگوار به دوزخ بماند از آن دردوغم * بنالد به هروقت چون زيروبم ششم شاخ پولاد اى هوشيار * كه ديدى برو بر پسنديده دار كه آن هست هنگام نوشيروان * كه گردد جهانى ز عدلش جوان به هنگام او مزدك بد گهر 2 * بيايد و ليكن نيابد ظَفَر بُوَد دينِ بِه را چو پتياره‌اى * ز نيرنگ دانسته هر چاره‌اى چو بر مردمِ دين كند كارْ تنگ * گريزانش گيرد زمانه به چنگ بدان را رها كن به كردار خويش * كه بد كن بپيچد به كردار خويش ( 58 ) دور آهن گمخت [ پيش‌گويىهاى يزدان براى زرتشت ] به هفتم از آن شاخ آهن گُميخْت 3 * ز گيتى بدانگه ببايد گريخت هزاره سر آيد ز ايران‌زمين * دگرگون بُوَد كار و شكل همين بُوَد پادشاهى آن ديو كين * كه دين بهى را زَنَد بر زمين